زندگی برای هرکس معنایی دارد و هرکس می تواند تعریفی از آن داشته باشد .من که نویسنده خوبی نیستم که خودم بخوام اون رو تعریف کنم ولی زندگی خود را در متن زیبای جبران خلیل جبران پیدا کردم :
زندگي جزيره اي است در اقيانوس تنهايي ؛
جزيره اي با تخته سنگ هاي اميد،
درختان رويا ،
گلهاي تنهايي ،
و نهرهاي تشنگي.
دوستان من ،
زندگي شما جزيره اي است جدا از ديگر خشكي ها و سامان ها.
مهم نيست شمار كشتي هايي كه كرانه هاي شما را سوي ديارهاي ديگر پشت سر مي نهد؛
بهايي ندارد شمار ناوگان هايي كه به كران تان تن مي سايند.
شما هم چنان جزيره اي تنها مي مانيد كه از زخم هاي تنهايي رنج برده
و در آرزوي نيك بختي مي سوزد.
شما براي هم گونه هاتان ناشناخته ايد
و از همدردي و دريافت آنان بسي دور مي باشيد.
برادرم ،
تو را ديده ام كه روي تپه ي زر خود نشسته و از دارايي هايت شادماني-
درحالي كه از گنج هايت به خود مي بالي
و استوارانه باور داري كه مشتي از زرهايي كه گرد آورده اي ،
حلقه ي نهاني است كه آرزوهاو انديشه هاي ساير مردمان را با آن خودت پيوند مي دهد.
من تو رادر ديدگان پندارم
چون جنگاور پيروزي ديدم كه لشكريانش را فرماندهي كرده
و از نابودي و دژهاي دشمنانش خشنود است.
اما ،
دوباره كه نگريستم ،
از تو چيزي جز يك دل تنها نديدم ؛
دلي كه در پس صندوقچه هاي زر خويش اندوه مي خورد ؛
پرنده اي تشنه در قفس زرين ،با آبداني خشك.
تورا ديده ام ،اي برادر ،
كه برتخت شكوه نشسته و گرداگردت آدمهايي داري كه شكوهت را ستوده ،
درباره ي كردارهاي بزرگت ترانه سرايي مي كنند؛
آنان دانايي ات را بسي ستوده و بر تو چنان خيره مي گردند
كه گويي در برابر پيامبري ايستاده اند
وشادماني روح شان سايبان عرش را هم فرا مي گيرد.
وهمين كه بر زيردستانت نگاه افكندي ،
در چهره ات نشانه هاي خوشبختي وتوانگري و پيروزمندي را ديدم؛
گويي تو روح بدن هاي ايشان بودي.
اما،
دوباره كه نگريستم ،
اينك تورا در تنهايي ات ديدم كه كنار تختت ايستاده بودي
و به رانده شده ي دربدري مي مانستي كه دستانش را به هر سويي دراز كرده و،
گويي از اشباح به چشم نيامدني ،
گدايي مهرباني و دلسوزي مي كند-
گدايي يك سرپناه ؛
حتي سرپناهي كه در آن جز دوستي و گرمي چيز ديگري نباشد.
برادرم ،
تورا ديده ام كه خود را شيفته ي زني زيبا ساخته اي
و دل خويش را در برابر مهراب دلبري اش پيش كشيده اي.
هنگامي كه ديدم او با نرمي و مهر مادرانه بر تو مي نگرد ،
به خود گفتم:
(( زنده باد مهر كه تنهايي اين مرد را فرونشانده
و دلش را با دلي ديگر پيوند زده است.))
با اين همه چون نگريستم ،
در دل مهرباز تو دل تنهاي ديگري را ديدم
كه بيهوده مي كوشيد رازهايش را بر زني آشكار كند.
و در پس جان مهرزده ات،
جان تنهاي ديگري يافتم كه به ابري سرگردان مي مانست
و بيهوده آرزو مي كرد
كاش قطره اشكي مي شد در چشمان دلدارت...
زندگي تو ،برادرم،
زيستگاه دورافتاده اي است جدا از جايگاه هاي ديگر مردمان.
خانه اي است كه چشمان خيره ي هيچ همسايه اي نمي تواند به درون آن راه برد.
خانه اي كه اگر به خاموشي فرو رود،
چراغ خانه ي همسايه ات نمي تواند آن را روشن كند؛
و اگر اندوخته هايش به پايان رسد،
انبار همسايه ات نمي تواند آن را پر كند.
چنانچه اين خانه در بيابان مي بود،
نمي توانستي آن را به باغ ديگران آورده
و در آن به ياري دستان ديگران كشتي كني
و نهالي افشاني.
در كوهپايه هم كه مي بود ء
نمي توانستي آن را به روستايي آوري كه گذرگاه پاهاي ديگران است.
برادرم، روح تو را تنهايي فراگرفته ،
و اگر اين تنهايي و دورافتادگي نبود،
ديگر تو (( تو )) نبودي و من ((من )) نبودم.
اگر اين تنهايي و درماندگي نبود،
مي آمدم تا باور كنم آواي تو آواي من است كه سخن مي گويد.
و با ديدن چهره ات باور مي كردم
كه اين چهره ي من است
كه به آينه خيره مانده است.