تبليغاتX
با تو در بهشت

با تو در بهشت

برای تو می نویسم از قلبم برای قلبت

جشن رویاها

ما جشنی پیش رو داریم

این جشن من است با تو

به امید خداوند منان

جشنی بر پا خواهیم کرد

پر از ظهور رویاها

رویای من برای داشتن تو

رویای پایان یافتن تنهایی من ، تنهایی تو

رویای ما شدن من و تو

ما برای هم جشن میگیریم

یه جشن بزرگ

جشن رویاها



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 16:54  توسط ص.ک.و  | 

دستم را بگیر

تو ! ای عزیزترین یارم

دستم را بگیر

قلب من را از آن خود کن

این ، تنها قسمت ارزشمند وجودم را

این ، تحفه ای ناچیز مملو از عشق را به تو هدیه می کنم

من امیدوارم و منتظر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 11:59  توسط ص.ک.و  | 

اولین

امروز روز دیگری است در زندگانی من

اولین تجربه ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 9:20  توسط ص.ک.و  | 

چه سخت است تنهایی

چه سخت است تنهایی

وقتی چاهی نیست تا دردت را درونش فریاد کنی

چه سخت است تنهایی

وقتی شانه ای نیست تا اشکت را بر آن جاری کنی

چه سخت است تنهایی

وقتی همصحبتی نیست تا برایش نجوا کنی

چه سخت است تنهایی

وقتی گوش محرمی نیست تا به او اعتماد کنی

چه سخت است تنهایی

وقتی

حرفا میشن یه دنیا

گوشا میشن یه سوزن

و تو میشی یه نفر

که میخواد دنیا رو از ته سوزن رد کنه

چه سخت است تنهایی

و البته چه سخت است انتظار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 19:43  توسط ص.ک.و  | 

سه کلمه

درد

رنج

انتظار


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 16:0  توسط ص.ک.و  | 

چرا همیشه حقیقت جوابگو نیست؟

آیا باید دروغ گفت؟

آیا باید حداقل حقیقت را نگفت ؟

آیا آنچه من فکر می کنم حقیقت است؟

آیا من آنقدر به خودم دروغ گفته ام  که به حقیقت بودنش یقین پیدا کرده ام ؟

آیا من آنقدر ادراکم قوی شده است که حقیقت را لمس کنم ؟

آیا من خود را شناخته ام ؟

آیا می دانم از زندگی چه می خواهم ؟

آیا من لایق چیزهای خوب هستم ؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 16:4  توسط ص.ک.و  | 

اشک

ای اشک

ای جاری شده از احساس

ای التیام بخش دردها

ای شوینده ی غم ها

جاری شو از چشمه ی دیده ام

جاری شو و بشوی تمام دلتنگی هایم را

ای اشک

ای حاصل ابر اسیری

ای زاییده شده از تنهایی

ای زلال بی آلایش

ببار بر آسمان درونم

ببار و تطهیر کن این دل غبار گرفته ام را

ای اشک

جاری شو

ببار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:39  توسط ص.ک.و  | 

ماندگارترین یار

از بدو تولد در کنارم بوده است..

همیشه و همه وقت .

من با او متولد شده ام

در کودکی نمی شناختمش ،

اما در جوانی احساسش کردم

و اکنون به این باور رسیده ام او تا ابد با من است .

در طول زندگی ،

گاه از او فاصله گرفته ام ،

و این فاصله موجب لذت بردنم از لحظات گردیده است .

گاه به او نزدیک گشته ام

و این نزدیکی باعث آزارم گشته است .

گاه به او عشق ورزیده ام و گاه از او متنفر شده ام

گاه در جمعی او را یافته ام  و گاه در کنجی او را فراموش کرده ام .

گاه یاد یاران او را کم رنگ و گاه  حضور بیگانگان او را پررنگ می کند

او از پدر و مادر ، برادر و خواهر ،  از معشوقه و همسر، از فرزند  نیز ماندگارتر است .

او حتی مرا در قبر نیز همراهی خواهد کرد .

او با وفاترین یار من است ،

او  " تنهایی "  است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 20:6  توسط ص.ک.و  | 

پرواز مهتاب یک ساله شد

چه روزی بود ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹؟ تلخ به تلخی زهر

چه می بارید بر سر ما ؟ غم به غمناکی دل کندن

چه بود بر سر راه ؟ درد به دردناکی خنجر بر قلب

چه بود توشه ی راه ؟  یاد خاطرات شیرین با او بودن

چه کسی را می بردیم ؟ فرشته ای آسمانی بر روی زمین

به چه سو می رفتیم ؟ میعادگاه او با خدا

به چه می سپردیم او را ؟ به خاک ٫ که خدا او را از آن سرشت

به کجا می رفت ؟ به جایگاه ابدی او "بهشت "

به چه دل کندیم از او ؟ رنج بی امان نبودن او

یک سال پیش ما مهتابی آسمانی را بدرقه کردیم و مهرش را در دلهایمان تا ابد هک کردیم.

"تقدیم به مهتاب که خواهرانه مهر می ورزید با طلب آمرزش از ایزد منان"

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 9:48  توسط ص.ک.و  | 

پرتاب شدن به ...

خیلی وقته که دیگه داخل مراسم و مناسک دینی نمیشم

یه جورایی قهر کردم از همه چیز

از آنها که اسطوره های مذهبی ما هستند

و ما تنها چیزی که ازشون میدونیم اینه که

واسطه ارتباط ما با خدا هستند و

هروقت بخواهیم به چیزی برسیم باید توسل کنیم به آنها

اگه مریضیم اگه حاجتی داریم باید وصل بشیم به آنها

تو ایام مذهبی چند روز اخیر تو هیچ مراسمی شرکت نکرده بودم

فرار می کردم از این داستان

تا اینکه دیشب یه اتفاق افتاد و من پرتاب شدم تو یه مراسم

داشتم از کلاس بر می گشتم که به همراه دوستم

گفتیم یه سری به پارک نزدیک آموزشگاه بزنیم

رفتیم سمت پارک

صدایی از داخل پارک به گوش می رسید

چیزی شبیه صدای تعزیه

به درخواست دوستم رفتیم تا ببینیم چیه

ما به طور اتفاقی وارد یک مراسم تئاتر مذهبی شدیم

در زمین تنیس داخل پارک یک گروه تئاتر برنامه داشتن

خیلی جالب بود اولش دلم میخواست سریع آنجا رو ترک کنم

ولی یه کششی من رو نگه داشت

داستان تئاتر از ماجرای فدک شروع شد و

با ضربت خوردن بی بی دو عالم در کوچه های مدینه ادامه پیدا کرد

دستان ناتوان حسن بن علی خردسال در دفاع از مادر

و رسید به قامت خمیده حیدر بعد از دیدن پیکر بی جان یار

گاهی آنها گوشه نظری به ما میکنند

و خود دعوتنامه برایمان می فرستند

بی آنکه ما بخواهیم و بی آنکه بفهمیم

و من دیشب به حکمت این ماجرا گریستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:59  توسط ص.ک.و  | 

جنگ زندگی

زندگی جنگی است تن به تن

اگر ضعیف باشی چنان می بازی که جبران شدنی نیست

باید جنگید

با همه باید پنجه به پنجه شد

فرقی نمی کند دوست یا دشمن

ضعف نشان دهی ضربه خورده ای

و من جنگیده ام

و با تمام تلاشم

همیشه باخته ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:26  توسط ص.ک.و  | 

قصه قرقره

یکی بود یکی نبود

یه قرقره بود در انبار مغازه ای

دل قرقره به هیچ چیز خوش نبود

قرقره تنها و بی کس تو قفسه افتاده بود

تاریکی قفسه مغازه براش عادت شده بود

تا اینکه بعد از سالهای زیاد بی کسی

یه روز یه نفر اونو خرید و برد

قرقره رو بست به یه بادبادک

قرقره از تنهایی در اومد

قرقره و بادبادک کنار هم بودند

قرقره بادبادک رو دوست داشت

قرقره سعی می کرد شادی بادبادک رو ببینه

یه روز بادبادک هوای پرواز زد به سرش

قرقره خواست تا در این کار به بادبادک کمک کنه

قرقره به بادبادک بسته شده بود

بادبادک پرواز کرد

قرقره اون رو تماشا کرد

قرقره دید بادبادک داره هرلحظه ازش دور میشه

قرقره بادبادک رو صدا زد ولی صداش به جایی نرسید

بادبادک رفت بالا

قرقره از غصه لاغر شد

بادبادک دست تکان میداد

شادی رو میشد از نگاهش خوند

بادبادک از قرقره جدا شد

او شادمان در هوا به پرواز در اومده بود

او دور و دور تر میشد

قرقره از شاد بودن بادبادک شاد بود

قرقره از رفتن بادبادک در دلش گریست

قرقره شاد بود از شادی بادبادک

ولی ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 17:10  توسط ص.ک.و  | 

رحمت

 

جایی این جمله را خواندم:

"باران رحمت خدا همیشه می بارد

تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم"

کمی اندیشیدم.

به راستی که آنقدر کاسه ام را بر عکس گرفتم

که رحمت خداوندی نیز بند آمد...

آنقدر زیر سایبان زندگی کردم

که باران مهر خدا را نادیده گرفتم...

آنقدر از خیس شدن زیر باران سخاوتمندانه خدا ترسیدم

ابرها به انتها رسید

وآنقدر از لاک خویش بیرون نیامدم

که رنگین کمان پس از آن را نیز ندیدم

خدایا رحمتت بیکران...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 15:37  توسط ص.ک.و  | 

نوشته...پاک شد

نوشتم از غم

پاک کردم

نوشتم از دل

باز پاک کردم

نوشتم از او

او که قرار است همه باشد

ولی...

دگر باره پاک کردم

سطر سطر این نوشته را

به تفسیر او نوشتم

او را جزء به جزء تعریف کردم

ولی...

به اجبار همه را پاک کردم

از نفس افتادم

از این نوشتن و خط زدن و پاک کردن 

و او را نیافتم...

شنیده ام که سرنوشت را خدا نوشته است

خدایی که تمام کائنات را آفریده است

اما به گمانم که این بخش از سرنوشت مرا

او نوشته است و باز پاک کرده است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 0:32  توسط ص.ک.و  | 

سکوت...

سکوتم از رضایت نیست

                               دلم اهل شکایت نیست...

                              ***

همون بهتر که ساکت باشه این دل

                               جدا از این ضوابط باشه این دل

ازاین بدتر نشه رسوایی ما

                                که تنها تر نشه تنهایی ما...

                             ***

می ریزه تو خودش دل غصه هاشو

                               آخه هیچکس نمی خواد قصه هاشو

کسی جرمی نکرده گر به ما

                               این روزها عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیشتر ها

                              که در این روزها نمی ارزه

                            ***

سکوتم از رضایت نیست

                              دلم اهل شکایت نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 9:29  توسط ص.ک.و  |